Sunday, June 1, 2014

پست 34: آیا عهد جدید عیسی واقعا بهتر است؟ -1



خب، هیچ تردیدی نیست که از دیدگاه اخلاقی، عیسی، یک پدیده‌ی عمیقا اصلاح شده نسبت به غول وحشی عهد عتیق است. در واقع عیسی اگر وجود خارجی داشته باشد (یا هرکس دیگری که این آموزه‌ها را برساخته، اگر عیسی نبوده) بی‌گمان یکی از بزرگترین معلمان اخلاق تاریخ بشر بوده است. خطبه‌ی کوه بسیار از زمان خود جلوتر است و ما را به یاد گاندی و لوترکینگ در دو هزاره بعد می‌اندازد. چنین بود که من مقاله‌ی کافران در خدمت عیسی را نوشتم که تی-شرتی هم برایش ساخته شد و من را شاد کرد.
ولی دقیقا همین برتری اخلاقی عیسی صراحت دیدگاه من را می‌رساند. عیسی به هیچوجه این ظرفیت را نداشت که اخلاقیات خود را از کتاب مقدسی که با آن تربیت شده بود، استخراج کند. او به روشنی از آن شریعت گذر کرده بود. برای مثال او مردمان را از خوف شکستن احکام مهیب روز شنبه آزاد کرد. جمله «تشریفات دینی برای انسان است نه انسان برای تشریفات دینی» زبانزد دنیا شده است. خب اگر تز اصلی این بخش از انجیل این است که ما نباید اخلاقیات را از کتاب مقدس‌مان استخراج کنیم، پس عیسی مفتخر می‌شود به الگو برای تزی که من ارائه می‌دهم.
اخلاقیات خانوادگی عهد جدید نسبت به عهد عتیق ستودنی است ولی چیزهای دیگری در عهد جدید هست که هیچ آدم درستی نمی‌تواند از آن پشتیبانی کند. تاکید من بر روی دکترین اصلی دین مسیحیت یعنی «مکافات گناه نخستین» است. این اصل که در واقع قلب الاهیات مسیحی است، تقریبا به اندازه‌ی داستان ابراهیم که می‌خواست اسحاق را کباب کند، نفرت‌انگیز است. و این تطابق همچنانکه گزا ورمس در نقاب‌های متفاوت عیسی[1] نشان می‌دهد، تصادفی نیست.
گناه نخستین خودش مستقیما از افسانه‌ی آدم و حوا در عهد عتیق می‌آید. گناه آنان خوردن میوه‌ی درخت ممنوعه بود (که این خودش به اندازه کافی شایستگی سرزنش دارد). ولی وجه نمادین میوه خرد برای تشخیص خوب از بد کافی بود. کافی بود تا یک «سیب‌دزدی» باعث شود آنان به عنوان پدر و مادر همه‌ی گناهان شناخته شوند. آنان و همه‌ی نسل‌هایشان برای همیشه از باغ عدن و نتیجتا زندگی ابدی بیرون و به کار طاقت‌فرسا در مزرعه و مراقبت از بچه‌ها محکوم گشتند. این الاهیات عهد جدید بود که یک بی‌عدالتی همراه با سادومازوخیزم که حتی فراتر از آموزه‌های عهد عتیق بود را به انسان تحمیل کرد. البته درباره دینی سخن می‌گوییم (مسیحیت) که یک ابزار شکنجه و اعدام (صلیب) را به عنوان سمبل مقدس خود، پذیرفته و حتی آنرا گردنبند می‌کند.
لنی بروس به درستی اظهار می‌دارد که اگر عیسی بیست سال پیش اعدام شده بود، بچه‌های مدرسه کاتولیکی، به جای صلیب، یک صندلی الکتریکی به گردن می‌آویختند! اما الاهیات و نظریه‌ی مکافاتی که پشت قضیه است، بسی اسفناک‌تر است. گناه آدم و حوا با توجه به آنچه سنت آگوستین[2] می‌گوید از طریف نطفه‌ی مردانه به ارث می‌رسیده است. کدام فلسفه‌ی اخلاق را می‌شناسید که هر بچه‌ای را پیش از تولدش به خاطر گناهان نیاکان بسیار دورش محکوم کند؟
به هر حال آگوستین از این نظر مسئولیت خودش را در گناه نخستین پذیرفته است. پیش از او به این گناه لقب «گناه نیاکان» می‌دادند. رسالات و مناظرات آگوستین تمرکز بیمارگونه‌ی الاهی‌دانان مسیحیت اولیه بر گناه را بر من نمایان می‌کند. آنها می‌توانستند برگه‌ها و مذاکرات‌شان را به ستاره‌باران آسمان یا به کوهستان و جنگل‌های سرسبز، دریاها و یا آواز جغدان اختصاص دهند. ولی مسیحی به ویژه تمرکز دارد بر روی گناه گناه گناه گناه گناه گناه گناه! تا با آن به طرزی ناخوش‌آیند کنترل زندگی شما را به‌دست‌ بگیرند.
سم هریس به شکل باشکوهی در نامه‌ای به یک ملت مسیحی[3] خاطرنشان می‌کند: «اصل اساسی شما می‌گوید آفریدگار جهان به خاطر کاری که انسانهای برهنه می‌کنند، ضربه می‌خورد![4] این اُمُل بودن‌تان در زندگی باعث نکبت انسانیت شده است»

اما بحث سادومازوخیزم: خدا به خودش تجسدی انسانی می‌بخشد، بر این قرار که  برای مکافات گناه به ارث رسیده از آدم، شکنجه و اعدام شود! پولس مقدس[5] بود که این اصل بدترکیب را جا انداخت که عیسی بشر را از همه گناهان رهانیده و رستگار کرده است. نه تنها گناه آدم، بلکه گناهان آینده هم که هنوز آیندگان تصمیمی برای انجامش نگرفته‌اند!

البته در حاشیه‌ی این جریان، کسانی از جمله رابرت گریوز در داستان حماسی‌اش شاه عیسی تاکید میکند که در تاریخ برخورد نامنصفانه‌ای با یهودای بیچاره که به او لقب خائن دادند شده است. حال آنکه او بخشی لازم از یک برنامه کیهانی بود.[6] همینطورند قاتلان عیسی. اگر عیسی تصمیم گرفته بود تا بدو خیانت شده و کشته شود تا بر اساس آن، بتواند همه ما را رستگار کند، ناجوانمردانه نیست که یهودا و دیگر یهودیان که به این رستگاری ما کمک کردند را جزو بدنامان تاریخ بگیریم؟
من فهرستی از اناجیل غیررسمی را در دست دارم. یکی از آنها ظاهرا انجیل یهودا نام دارد که اتفاقا به تازگی ترجمه و به طبع رسیده است. چگونگی کشف، محل اختلاف است. ولی ظاهرا در دهه‌ی 1960 یا 1970 میلادی در مصر بدست آمده است. خط قبطی داشته و 62 صفحه پاپیروس است که آزمایش کربن قدمت آنرا به حدود 300 میلادی می‌رساند. ولی احتمالا نسخه‌نویسی از روی یک متن کهن‌تر یونانی است.[7] جدا از اینکه واقعا نویسنده این انجیل کیست، ظاهرا از دید یهودا به عیسی نگاه شده و نشان می‌دهد که یهودا به این دلیل به عیسی خیانت کرد که عیسی خود چنین خواسته بود تا او این نقش را بر عهده گیرد. این بخشی از سناریو بود تا عیسی به صلیب کشیده شود تا بتواند گناه نوع بشر را پاک کند. شرم‌آور بودن قضیه یک طرف، طرف دیگر این است که عیسی از همان آغاز افترا زده است.
من توضیح دادم که مکافات گناه نخستین به عنوان دکترین اصلی مسیحیت، فسادانگیز، سادومازوخیستی و زننده است. باید آنرا به عنوان یک حرف پرت و پلا کنار گذاشت. ولی اگر بخواهیم به عنوان یک ناظر بیرونی بی‌طرف به این فلسفه‌ی رایج بنگریم، باید بپرسیم اگر خدا می‌خواست گناهان ما را ببخشد، خب چرا نبخشید؟ حتما باید خودش را به این شکل مسخره شکنجه و اعدام می‌کرد تا باعث شود نسل‌های دیگر یهودیان تا سالهای دور به عنوان قاتلان مسیح آزار و کشتار شوند؟ حتما این گناه یهودیان هم با نطفه‌ی آنان به ارث می‌رسیده است!

گزا ورمس نشان می‌دهد که پولس که پژوهشگری یهودی بود، از پس‌زمینه‌ی الاهیات یهودی می‌آمد که بر اساس آن بدون خون‌ریزی، مکافات انجام نمی‌شود. در واقع او در رساله‌ی عبریانش، چنین می‌گوید.
اخلاق‌گرایان مترقی امروزین دفاع از چنین نظریه‌ای برای مکافات گناه را دشوار می‌دانند. اینکه یک بی‌گناه را به خاطر گناه یک گناهکار، اعدام کنند. تازه شگفت‌آور آنجاست که خدا با این‌کار می‌خواهد چه کسی را تحت تاثیر قرار دهد؟ احتمالا خودش را که افزون بر قربانی، هم قاضی و هم هیئت منصفه‌ است.
خب بهتر است بدانیم که آدم یعنی کسی که نیای ما در گناه نخستین است، از همان نخست اصلا وجود خارجی نداشته. پولس به شکلی غیرقابل گذشت این فلسفه را سرهمبندی کرد و خدای همه‌‌آگاه (و عیسی اگر بگوییم خدا بود) هم این نظریه‌ی انحرافی را بنیاد نهاد.
آخ ولی نزدیک بود یادم برود، که داستان آدم و حوا هم «نمادین» بوده! ولی عیسی برای تاثیرگذاشتن بر خودش، خودش را شکنجه و اعدام کرد تا گناهی که به شکلی نمادین از فردی افسانه‌ای سر زده بود، را پاک کند؟ از من بپرسید می‌گویم چرند است! 




[1]The Changing Faces of Jesus
[2]از بنیادگزاران مذهب کاتولیکی مسیحیت در سده چهارم و پنجم میلادی. کسی همتای ابوحنیفه برای اسلام تسنن یا شیخ کلینی برای تشیع. ر.ب
[3]Letter to a Christian Nation
[4] همان بحث سیلی خوردن اسلام که در جوامع اسلامی مطرح می‌شود و مثلا دلیلش بدحجابی زنان است. ر.ب
[5] سازنده حقیقی دین مسیح در سده یکم که پس از عروج عیسی با سفرهای پرشمار و تربیت شاگردان دین او را فراقومیتی کرد. ر.ب
[6] تشیع که از بسیار جهان به مسیحیت نگاه می‌کرد، در این مورد هم نسخه‌ی ضعیف‌شده‌ای با ماجرای کربلا ایجاد کرد. در نگاه شیعیان، حسین و یارانش خون خود را فدا کردند تا اسلام (که منظورشان تشیع است) زنده بماند. در واقع مهمتر از قیام حسین، ریخته شدن خون او و شکل‌گیری حماسه‌ی خونین کربلا بوده است. منتها پرسش اینجاست که این وسط یزید و بن زیاد و شمر و خولی چه گناهی جز ایفا کردن نقش آدم بده تیاتر را داشتند که در دنیا و آخرت با بدترین برخورد روبرو شده و می‌شوند؟ ر.ب
[7] انجیل‌ها با توجه به اینکه نخستین مبلغان و هواداران مسیحیت بیشتر یونانی بودند، به این زبان نگاشته شدند. با اینحال انجیل‌های یونانی به لاتین و دیگر زبانها برگشتند و اصل آنها در دست نیست. ر.ب

Tuesday, May 27, 2014

پست 33: کتاب خوب، عهد عتیق 2



متکلمان حتی در این داستان رقت‌انگیز (ابراهیم و پسرش) هم به دنبال شایستگی‌هایی برای خدا می‌گردند. آیا این خوب نبود که خدا در دقیقه نود پسر ابراهیم را نجات بخشید؟ اکنون که چنین است من توجه خواننده کتابم را به داستان دیگری که پایان نه‌چندان خوشی دارد، معطوف می‌کنم. در سِفر داوران، بخش 11، سردار نظامی، جفتا، مذاکراتی با خدا می‌کند که در پی آن دو طرف شرط کردند اگر جفتا بر آمونی‌ها پیروز شود، به هنگام بازگشت نخستین کسی که درب خانه را به رویش بگشاید را برای خدا قربانی کند. او در جنگ پیروز شد و از بد حادثه، به هنگام بازگشت آنکه در را به رویش گشود، یگانه دخترش بود. جالب آنکه دختر با قربانی شدن موافقت کرد با این درخواست که دو ماه برای راز و نیاز به کوهستان برود. او سپس برگشت و جفتا دخترش را پخت! به نظر  نمی‌آید که خدا دخالت مناسبی در این موقعیت کرده باشد!
حسادت خدا نسبت به خدایان دیگر در این کتاب چیزی از جنس حسادت جنسی انسان به دیگران است. و این چیزی است که یک اخلاق‌گرای مدرن نمی‌تواند با آن بسازد. این حسادت در حد ماجراهای اتاق خواب‌ها در آثار شکسپیر است و جالب آنکه با این همه تهدیدات مکرر خدای یهود، کافی بود تا او یک لحظه پشت به بنی‌اسرائیل کند تا آنان به سوی بت‌هایی چون گوساله‌ی طلایی بروند.
موسی حتی بیش از ابراهیم نقش یک اسوه و الگو را برای پیروان سه دین بزرگ توحیدی ایفا می‌کند. ابراهیم نقشی پدرسالارانه دارد ولی آنکسی که حقیقتا اصول دیانت یهود و ادیان مشتق شده از آن را بنا نهاد، موسی است. در داستان گوساله‌ی طلایی، وقتی موسی که برای ملاقات با خدا و گرفتن الواح سنگی قوانین الاهی به کوه سینا رفته بود، مردمان که از بدبختی رو به موت شده و هیچ خیری از این کوه نیافته بودند، از آن روگردان شده و وقت را هدر ندادند. چون موسی تاخیر کرد مردم به سوی هارون رفتند و از او خواستند برایشان خدایی بسازد. چراکه هیچ خبری از مردی که آنان را از مصر بیرون کشید، نبود. هارون طلاهای مردمان را جمع کرده و آنها را ذوب ساخته و گوساله‌ای طلایی بساخت که خدایی ابتکاری بود. او سپس برای این خدا قربان‌گاه بنا کرد تا مردمان به قربانی برایش بپردازند. خدا که تازه از جریان باخبر شده بود با شتاب خود را بر موسی نمایاند و ده فرمان را به او ابلاغ کرد. موسی با عجله به پایین دوید و پس از دیدن گوساله‌ی طلایی چنان خشمگین شد که الواح دستورات را شکست! البته خدا بعدا برای موسی نسخه‌ی المثنی تهیه کرد.
موسی گوساله را ذوب و سپس پودرش کرده و آنرا با آب مخلوط ساخت و مردمان را مجبور به قورت دادن آن کرد. سپس قبیله کیش‌بان لاوی را برآن داشت تا شمشیر کشیده و هرچه می‌توانند آدم بکشند. کشتار سه هزار نفر هم برای این خدای حسود کافی نبود. این بخش وحشتناک کتاب اینطور تمام می‌شود که خدا بر سر مردم طاعون فرستاد تا باقی کسانی هم که با کمک هارون گوساله ساخته بودند، عذاب شوند.
سِفر اعداد به ما می‌گوید که خدا به موسی دستور داد تا قوم میدی‌ها را کشتار کند. سپاه او مردان را قتل‌عام کرده و شهرها را سوزاند. ولی سپاهیان دلسوز، زنان و بچه‌ها را نکشتند. پس خدا دوباره تاکید کرد که بچه‌های نرینه و زنان شوهردیده را هم بکشید، فقط دوشیزگانی که مرد نشناخته‌اند را برای خودتان نگه دارید.[1] نه! موسی الگوی مناسبی برای یک اخلاق‌گرای مدرن نیست!
این مردمان بدبخت میدی که در سرزمین خودشان نسل‌کشی شدند، تا عهد مسیحیت نامشان زنده ماند و من پس از 50 سال به یاد دارم که در کودکی در کلیسا سرودی ترسناک درباره آنها می‌خواندیم. از قتل‌عام میدی‌ها که نماد شر در سرود ویکتوریایی بود، که بگذریم، به حسادت خدا نسبت به بَعل می‌رسیم. بنابر سِفر اعداد، بسیاری از بنی‌اسرائیل که زن موابی داشتند، فریفته‌ی همسرشان شدند تا برای بَعل قربانی کنند. خداوند دوباره غضبناک شد و به موسی دستور داد تا گردن همه‌ی این گناهکارا را زده و جنازه‌شان را در برابر خورشید علم کند. یکبار دیگر رفتاری خشمناک و غیرطبیعی از خداوند به خاطر گناه مردمانی که با هَووی او لاس زده بودند. آنچه در سراسر تورات هویداست آن است که برای این خدا یک چیز مسئله است: خدایان رقیب! او در سِفر خروج دو بار تاکید می‌کند که «خداوند حسود است! حسود است!»

پاکسازی قومی که موسی آغازیده بود به زمان یوشع هم سرایت می‌کند. در سِفر یوشع یک داستان مهم برای سفاکی‌های خونریزانه و غریب‌کشی نهاده شده است: «یوشع به شهر اریحا یورش برد و دیوارهایش را فرو ریخت. یوشع خوب و پیر از پای ننشست تا همه را از مرد و زن، پیر و جوان، گاو و گوسفند و خر را به لبه تیغ سپرد و شهر را ویرانه ساخت» (تورات: سفر یوشع:6:21).
باز فریاد الاهی‌دانان به آسمان می‌رود که این اتفاقات نیوفتاده‌اند. ولی آنها متوجه نیستند که مسئله این نیست که این اتفاقات تاریخی‌اند یا نه! نکته اینجاست که این داستان‌ها – درست باشند یا دروغ – منبعی برای اخلاق ما بوده‌اند. و جنایت‌های یوشع در اریحا و در ارض موعود، از نظر اخلاقی تمایزی با جنایت‌های هیتلر در لهستان و صدام حسین بر ضد کردها ندارد. کتاب مقدس می‌تواند یک اثر تخیلی شاعرانه باشد ولی کتابی نیست که بتوان آن را به دست بچه‌ها داد تا اخلاق‌شان را از روی آن برداشت کنند.[2]
آن دسته از کسانی که کتاب مقدس را الهام‌بخش اخلاقیات ما می‌دانند، آیا کوچکترین خبری از آنچه دقیقا در آن نوشته شده است دارند؟ پس بد نیست بدانند که جرائم زیر در کتاب مقدس (سِفر لاویان) شایسته حکم اعدام‌اند: توهین به والدین، عشق‌ورزی به زن بابا یا دختر خود، همجنسگرایی، ازدواج با یک زن و دخترش، جماع با حیوان (و با نهایت تاسف باید اضافه کنم که این حکم برای حیوان بدبخت هم اجرایی است) و کار کردن در روز شنبه. بنابر سِفر اعداد کودکان بنی‌اسرائیل مردی را یافتند که در روز شنبه هیزم جمع می‌کرد پس او را دستگیر کرده و خواستند تا خدا درباره‌اش حکم کند. از قضا خدا آنروز خیلی روی مود نبود، پس او به موسی وحی کرد که مرد به مرگ با سنگسار محکوم شود.
بله! من می‌پذیرم، البته! البته که می‌پذیرم که امروز روح زمانه تغییر کرده است و اکنون هیچ رهبر مذهبی (البته به جز طالبان و معادل مسیحی آمریکایی‌اش) همچون موسی نمی‌اندیشد. ولی همه حرف من این است: که اخلاقیات مدرن، از هرچه که آمده از کتاب مقدس نیامده است. و متکلمان نمی‌توانند ادعایی داشته باشند که کتاب مقدس به ما نشان داده چه چیز خوب است و چه چیز بد. اگر تفسیرهایی نمادین ارائه کنند و بگویند این داستان‌ها تمثیلی است، با کدام معیار می‌گویند که یک بخش تمثیلی است و یک بخش نیست؟
بله، بدبختانه امروز حاکمیت ایالات متحده به دست کسانی افتاده که ده فرمان را الگو می‌دانند. حال آنکه قانون اساسی این کشور بزرگ به دست مردانی روشنفکر و سکولار استوار شده بود. اگر بخواهیم به ده فرمان عمل کنیم باید بت‌ها که خدایان دیگر هستند را نابود کنیم. یعنی همان کاری را که طالبان با مجسمه‌های 50 متری بودا در بامیان کرد. همین کار را وهابی‌ها در مکه در عربستان سعودی می‌کنند. یعنی حتا به آثار فرهنگی دین خودشان هم رحم نکرده و با بلدوزر نمادهای مربوط به محمد را هم ویران می‌کنند تا مبادا شرک باشد.
من گمان نمی‌کنم آتئیستی در جهان باشد که بخواهد آثار مذهبی در مکه، چارترس، یورک مینیستر یا نوتردام، شوداگون، معبد کیوتو یا مجسمه‌های بامیان را با بولدوزر نابود کند. همچنانکه فیزیکدان آمریکایی و برنده نوبل گفت: «دین، توهینی به شان انسانیت است. با دین و بدون دین، همچنان انسان‌های نیک، کارهای نیک و انسان‌های بد کارهای بد می‌کنند. ولی این دین است که انسانهای خوب را به کارهای بد وامی‌دارد» پاسکال هم جمله‌ای همسان دارد: «انسان هرگز کاری زشت را تمام و کمال و با رضایت انجام نمی‌دهد، مگر آنکه با کسب مجوز شرعی باشد»
هدف من در اینجا آن بود که نشان دهم نمی‌توانیم اخلاقیات را از کتاب مقدس استخراج کنیم، مگر اینکه مثلا هر عروسی که نتواند ثابت کند، باکره است را سنگسار کنیم! بچه‌های نافرمان را اعدام کنیم و یا ... یک لحظه صبر کنید! شاید من بی‌انصافی می‌کنم. مسیحی‌های خوش‌اخلاق چنین ابراز می‌دارند که: «همه می‌دانند که عهد عتیق بسیار ناخوشایند است. عهد جدید عیسی مصائب آنرا جبران کرده و کتاب مقدس را زیبا می‌کند» درست است؟


[1] اسلام از این نظر مترقی‌تر و خدایش مهربان‌تر است که زنان شوهردیده را هم مشمول عفو کرده و آنان را به کنیزی سپاهیان جهادگر می‌بخشید. ر.ب
[2] سال یکم راهنمایی، در مدرسه معلمی داشتیم که 18 جلد تفسیر بر قرآن نوشته بود. او کتابش را به ما معرفی کرد تا اگر خواستیم بخریم. نمی‌دانم چطور شد که بچه‌ها به محتوای یکی از جلدها که مسائل زناشویی را تفسیر می‌کرد، پی بردند. بدین ترتیب بچه‌ها یک به یک برای خریدن یک جلد و همان یک جلد جذاب صف کشیدند. معلم کم‌هوش ما هم فقط کمی تعجب کرده بود که چرا یک جلد و همه یک جلد مشخص را می‌خرند! چندی که گذشت گندش درآمد! خانواده‌ی یکی از بچه‌ها به محتوای غیراخلاقی کتاب که به جزئی‌ترین مسائل جنسی پرداخته بود پی برده و جنجال به پا کرد. معلم بیچاره زان پس متوجه شد که کتابش که در واقع تفسیر کتاب خدا بود، +18 است. درباره خود نص قرآن هم هرگز سوره یوسف و برخی بخش‌های دیگر قرآن را برای کودکان و نوجوانان نمی‌خوانند. چراکه اخلاق امروزین ما مسلمانان با اخلاق حاکم بر کتاب مقدس متفاوت است. ر.ب